محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

404

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

چاهجوئى ز سر زلف كجت ساز كنم « 1 » * تا كه آرم دل از آن چاه ز نخدان بر سر چارو - [ بضم راى مهمله ] آهك باشد « 21 » . مع الهاء چخيده - دم زده و كوشيده . مثالش حكيم انورى گويد : بيت شير فلك آن شير سرا پردهء دوران * در مرتبه با شير بساطت نچخيده « 2 » و چغيده نيز گويند « 22 » . چاره - تدبير باشد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت در گذر از جرم كه خواهنده‌ايم * چارهء ما كن كه پناهنده‌ايم و در فرهنگ بمعنى حيله و جدائى آمده و ازين بيت حكيم نزارى بمعنى پياله « 3 » و جام ظاهر مىشود كه : بيت ساقى مجلس صفا چارهء ما بچاره‌اى * چاره و بس كه حالتى نيست جز اين و چاره‌اى و بقالان ظرف مسين پهن كه پيش دست گذارند و اجناس را كه سنجيدند در آن مىريزند چاره مىگويند « 23 » . چهچه - [ بفتح جيمين ] نغمهء بلبل را گويند « 24 » مثالش فخر الدين هروى گويد : بيت از چمن بار دگر چهچه بلبل برخاست * هر طرف قهقههء كبك بر آمد ز قلل « 4 » چونه - [ بضم جيم و فتح نون ] آهك باشد « 23 » مثالش خسرو گويد : بيت سرخى رويش « 5 » ز سرخه منكرش « 6 » * چونه و فوفل شده رنگ آورش و در نسخهء حسين وفائى بمعنى يك بار آمده و اين معنى غريب است « 7 » . چزدره - [ بفتح جيم و دال و سكون زاى معجمه ] و چزده - آنچه از دنبه و پيه گداخته بماند . كذا فى المؤيد . چوتره - [ بفتح جيم و تاء و راى مهمله ] بلندى مربع كه در صحن خانها و باغها سازند . ايضا منه « 25 » . امير خسرو گويد : بيت خاص شد از بهر وداع دو شاه * چو تره‌اى بابسى آرامگاه « 8 » و چيوتره نيز گويند [ باضافهء ياء « 9 » ] « 26 » . چرديده - [ به راء و دال مهملتين و واو . به وزن لرزيده ] يعنى از جهت چاره‌جوئى دويده و گرديده . شمس فخرى گويد : بيت دولت و نصرت و سعادت را « 10 » * نيست كارى به غير چرديده

--> ( 1 ) « ن » : راست كنم . ( 2 ) « س » : بخچيده . ( 3 ) « الف » : نباله . ( 4 ) « ب » : تلل . ( 5 ) « س » : رويس . ( 6 ) « ب » : ز سه خدمتكرش ( متن نيز روشن نيست ) . ( 7 ) اين جمله در « ن » ذيل لغت چاره آمده است و در برهان نيز چنين است . ( 8 ) « س » : آرامگاه . ( 9 ) « س » : باء . ( 10 ) « ن » : تو . ( 21 ) در برهانست كه آن ساروست يعنى آهك رسيده با چيزها آميخته است كه بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند . ( 22 ) در برهان بمعنى ستيزه كرده نيز هست . ( 23 ) اين معنى در برهان نيست و معنى علاج و يك بار نيز دارد . رجوع بتوضيح حاشيهء 7 شود . ( 24 ) اين معنى در برهان نيست . ( 25 ) يعنى : از مؤيد . ( 26 ) اين صورت در برهان نيست .